شقاوت يعني رنج و ألم و مرادمان از لذت و رنج جنس آن باشد نه نوع خاصي از لذت و رنج، زيرا لذت و همچنين رنج حالات روانى خاصى هستند كه به موجبات خاصى پديد مى‏آيند. ممكن است لذتى باشد كه به دنبال خود رنجى را بكشاند و ممكن است رنجى باشد كه مقدمهي يک لذت باشد.و يا ممكن است نيل به يک لذت سبب فوت لذتهاى مهمتر و بزرگترى شود و يا رنجى سبب گردد كه جلوي رنجهاى مهمتر و بزرگترى گرفته شود. در همه اين احوال لذت، لذت است و رنج، رنج؛ يعنى لذتى كه مثلًا مستلزم رنج بزرگترى در آينده است يا سبب فوت لذّت بزرگترى در حال حاضر يا در آينده است واقعا لذت است، و همچنين رنجى كه مقدمه لذت بزرگترى در آينده است و يا مانع رنج بزرگترى در حال حاضر يا آينده است واقعا رنج است؛ اما از نظر ابن سينا اين گونه لذتها سعادت نيستند و اين گونه رنجها شقاوت به شمار نمى‏روند. زيرا همچنان که خواهيم گفت ابن سينا سعادت را مطلوب بالذات و برترين لذت مي داند. بلکه آن لذت، سعادت شمرده مى‏شود كه مانع لذت بزرگتر و يا موجب رنج بزرگترى نباشد، و آن رنج شقاوت شمرده مى‏شود كه مانع رنج بزرگتر و يا مقدمه لذت بزرگتر نباشد.
بله اگر فرض كنيم اوضاع جهان اين گونه مى‏بود كه هيچ لذتى مقدمه رنج و هيچ رنجى وسيله و مقدمه لذت واقع نمى‏شد و هرگز ميان دو لذت تزاحم واقع نمى‏شد و همچنين ميان دو رنج، البته مى‏گفتيم كه لذت عين سعادت و رنج عين شقاء است، امّا اينگونه نيست .پس هر چند ميان سعادت و لذت رابطه نزديك است امّا نمى‏توان “سعادت” را مرادف با “لذت” دانست.
حاصل سخن اينکه با توجه به اينکه ابن سينا عنصر اصلي در سعادت را ادراک و نظرمي داند ولي نه مطلق ادراک بلکه نوعي خاص از ادراک که حتما رسيدن به کمال و خير هم به او ضميمه شده باشد. و با توجه به اينکه لذت از امورى نيست كه در همه موارد، يكسان و در يك حد پيدا مى‏شوند، بلكه امري مشکک بوده و داراي سه قسم(لذات حسي ظاهري،لذات حسي باطني، لذات عقلي) مي باشد و با عنايت به اين نکته که لذت در مورد لحظه هاي کوتاه مدت نيز به کار مي رود ولي سعادت صرفا در مورد لذت هاي پايدار کاربرد دارد. از اين رو سعادتمند به کسي مي گويند که لذت هاي وي از نظر کيفيت و کميت در بالاترين حد ممکن خود باشد. به عبارت ديگر سعادت آن است که لذت بر دردها و آلام به طور مطلق فزوني داشته باشد.
و مراد شيخ از لذت در تعريف سعادت نوع خاصي از لذت است نه مطلق لذت .و آن لذتي است که از ساير اقسام لذت برتر است. يعني لذت عقلي زيرا اشاره شد که ابن سينا لذت را ادراک ملائم وامر ملائم را کمال و فعليت مختص شيء مي داند. از طرفي شيخ بارها تأکيد مي کند که عاليترين ويژگي و عمل خاص انسان که او را از ساير حيوانات متمايز مي سازد انديشه و تأمل است. اين نکته بدين معناست که شيخ سعادت را کمال و فعليت قوه عاقله مي داند.البته آن لذت عقلي که شيخ آن را سعادت انسان مي داند صرف درک کليات يا مبادي موجودات وحتي صور مفارقه نيست بلکه مراد او برترين مرتبه ادراک عقلي يعني اتصال نفس به فيض الهي و از بين رفتن وسائط بين او و حضرت معشوق است .(ابن سينا،1400ه.ق، ص275)
1-3. مصداق سعادت نهايي انسان
گاه تعريف يک امر به تنهايي براي شناخت آن چيز کافي نيست .بلکه شناسايي مصداق آن نيز ضروري است .يعني پس از شناسايي مصداق يک معرَّف است که ابهام ما در مورد آن برطرف شده و برايمان اطمينان شناخت حاصل مي شود. به عبارت ديگر گاه تعريف به تنهايي نمي تواند تمام ابهام ما در مورد شيء مجهول را بر طرف سازد. دليل بر اين مطلب اين است که گاه ما با علم به تعريف يک شيء در تعيين مصداق آن دچار اشتباه مي شويم . به عنوان مثال در تعريف مثلث گفته مي شود مثلث شکلي است سه ضلعي که مجموعه زواياي داخلي آن180 درجه است. اما صرف اين تعريف براي شناخت مثلث کافي نيست و تا مادامي که ما مصداق مثلث را نبينيم همچنان احساس ابهام مي کنيم لذا ضروري مي نمايد که جهت روشنتر شدن مفهوم سعادت، نظر ابن سينا در مورد مصداق سعادت نهايي انسان را نيز بررسي نمايم. ابن سينا مصداق برترين لذت يعني سعادت حقيقي و غايي انسان را در دو بعد معرفي مي کند بعد عملي و بعد نظري. دربعد نظري ابن سينا سعادت را در اين مي بيند که انسان به جهاني علمي و عقلاني تبديل شود که مشابه با جهان عيني و خارجي است (ابن سينا،1363 ص110و110) که در اين صورت نفس به فيض الهي متصل شده و وسائط بين او و حضرت معشوق از بين مي رود و اين برترين لذت و نشاط است. و اين براي نفوسي ميسر است که از هر نوع عادت سوء بري بوده و در عين حال در مرتبه علم هم بالغ بوده به گونه اي که مبادي موجودات و صور مفارقه را ادراک ميکنند.(ابن سينا،1400ه.ق، ص275)
و در بعد عملي و از حيث تعلقي که نفس به بدن دارد سعادت انسان را در اين مي داند که نفس به هيئت استعلائيه دست يابد و قوه عملي اش به عدالت برسد (ابن سينا،1363 ،ص110و110) مراد شيخ از هيئت استعلائيه و عدالت در قوه عمليه استقلال نفس و پديد آمدن تعادل نفساني و پرهيز از افراط و تفريط است . يعني شيخ بر اين عقيده است که اگر انسان بتواند از خواسته هاي قواي مادون خود، استقلال خويش را به دست گيرد و بين خواسته هاي دروني خود تعادل ايجاد کند و فضايل اخلاقي را در وجود خويش به ملکه هاي نفساني تبديل کند به مرز سعادت در بعد عملي رسيده است (ابن سينا،1363 ، ص110و110)
ابن سينا تأکيد مي کند که لازمه رسيدن به اين مرتبه از سعادت مفارقت نفس از بدن و انقطاع نظر از خسايس عالم طبيعت و وقف نظر بر ذات حق و مطالعه عقلي آن جناب است . (ابن سينا،1400ه
.ق،ص74 و همو2007ص42)
گفتيم که ابن سينا مصداق برترين نوع لذت يعني لذتي که مانع لذت بزرگتر و يا موجب رنج بزرگترى نباشد را لذت عقلي مي داند. وي با تقسيم قواي ادراکي به ظاهري و باطني از يک سو و تقسيم قواي باطني به خيال وهم و عقل از سوي ديگر تأکيد مي کند که برترين نوع لذت لذت عقلاني است.(ابن سينا،الف1375ش،ص139) تأکيد وي بر اين مطلب به گونه اي است که اگر به مباحثي که وي در باب لذت مطرح نموده توجه نماييم؛ خواهيم ديد که هدف اصلي وي از طرح مباحث مربوط به لذت اثبات اين نوع از لذت و برتر بودن آن از ساير اقسام لذت است. وي براي اثبات برتربودن لذت عقلي چند دليل اقامه نموده است.
استدلال اول :قياس اولويت
شيخ ابتدا برتر بودن لذات باطني را اثبات مي کند سپس به قياس اولويت تمسک جسته و مي گويد : حال که اثبات شد لذات باطني از لذات ظاهري برترند پس در لذات عقلي چه مي گويي؟
اما استدلال وي در برتربودن لذت باطني از لذات حسي چنين است :برترين لذات حسي ،لذت منکوحات و مطعومات است اما کسي که براي او پيروزي يا غلبه در امري ولو امري خسيس چون نرد و شطرنج حاصل مي آيد، در آن لحظه اگر مطعوم يا منکوحي بر او عرضه شود از آن اعراض مي کند. ويا طالب رياست يا عفت براي مراعات حشمت از لذايذ مزبور اعراض مي کند و يا شخص کريم لذت انعام را بر آنها ترجيح مي دهد(ابن سينا،1375ش، ص 137)

استدلال دوم :
ادراک عقلي برترين لذت است؛ هم از جهت ادراك و از جهت مدرَك.اما از جهت ادراك، آن است که ادراک حسي به علت جزئي بودن، فاني بودن،و نياز آن به اقتران و مباشرت حاس و محسوس ضعيف ترين نوع ادراک است در مرتبه بعد ادراک هاي خيالي و وهمي قرار دارند زيرا آنها علي رغم جزئي وفاني بودن، نيازمند اقتران نيستند و سرانجام بالاترين و قويترين ادراک عقلي است که در عين نداشتن عيوب دوم و سوم به خاطر کليت از عيب اول هم بري است. اما از جهت مدرك، آن است كه مدركات عقل، مبدأ اول ، ملائکهي او ،معانى ثابت و صور روحانى است اما مدرک حس محسوسات جزئي و فاني است. (ابن سينا،1364ش،ص 79 )

استدلال سوم :
لذت عقلي برترين لذت است زيرا اين نوع لذت اقوي،اکثر و الزم لذات است. اقوي است زيرا در ادراک عقلي حقيقت شيء ملائم براي نفس حاصل مي شود اما ادراک شهواني يک ادراک ظاهري است و حقيقت شيء ملائم براي نفس حاصل نمي شود .ديگر اينکه مدرَک عقل از سنخ مأکولات نبوده بلکه مدرک او بها و خير محض است که خود مفيض هر خير است و همچنين است حال ديگر مدرَکات عقلي يعني جواهر روهاني. اما اکثر است چون مدرَک عقل کل است و مدرک حس بعضي از کل و ديگر اينکه در ادراک حسي بعضي از محسوسات ملائم و بعضي منافي نفس هستند اما تمام مدرَکات عقل ملائم نفس بوده و سبب تکميل ذات او مي شوند. و الزم است زيرا صور عقل با ذات عقل متحد شده و عقل آنها را جمال ذات خود مي بيند. به خاطر همين اتحاد لذت او نيز شديدتر است (ابن سينا،1363ش ، ص112)
ابن سينا پس از اثبات برتر بودن لذت عقلي بر ساير اقسام لذت به اين سؤال پاسخ مي دهد که با اين وصف چرا بيشر آدميان به لذات عقلي و غير حسي اقبال نداشته و بدانها شوقي ندارند. وي معتقد است که علت اين امر اشتغال نفس به امور حسي و استغراق در ماديات و مقارنت با بدن است. يعني علت اينکه ما از لذتهاي نفس ناطقه محروميم به خاطر شواغل بدني است که مانند امراض مي مانند. و ديگر اينکه به خاطر غرق شدن نفس در طبيعت، مناسبت ميان نفس و صور عقلي بسيار کم است است. مانند مريضي که از شيريني لذت نمي برد يا حتي رنج مي برد و هرگاه مريضي او رفع مي شود لذت شيريني را ادراک مي کند.(ابن سينا،1400ه.ق، ص : 73 )
شايد بتوان با توجه به تعريف ابن سينا از لذت علت ديگر اين امر را اين بدانيم که علم به لذت بخش بودن يک امر براي اقبال به آن شرط هست ولي کافي نيست زيرا اشتياق به لذتي خاص نيازمند نوعي ذوق و چشيدن آن لذت است به همين جهت است که ابن سينا در تعريف لذت تنها به واژه ادراک بسنده نمي کند بلکه قيد وصول را نيز بدان مي افزايد.(ابن سينا،الف 1375ش،ص139) لذا افرادي که تجربه لذات عقلي را نداشته و به چنين ذوقي نرسيده اند،اقبال و شوقي بدين نوع لذت ندارند. ابن سينا تأکيد مي کند که حتي براهين عقلي سبب شوق ما به اين نوع لذت نمي شوند. و حال ما همچون شخص عنين است که علم به وجود چنين لذتي داريم ولي به علت نداشتن تجربه نمي توانيم آن را تصور کنيم. (ابن سينا،1363ش ،ص:112)

در اينجا ذکر اين نکته ضروري است که هرچند ابن سينا برترين مرتبه سعادت انسان را سعادت عقلي مي داند و معتقد است که به هر نسبت كه معارف انسان نسبت به خدا و صفات و افعال خداوند بيشتر باشد، انسان كاملتر است و از سعادت واقعى كه سعادت عقلى است بيشتر بهره‏مند مى‏باشد. اما سعادت انسان را منحصر در سعادت عقلي نمي داند و تصريح مي کند که فعل نفس فقط ادراک معقولات نيست بلکه افعال ديگري هم دارد که بدن در آنها مشارکت دارد و سعادت افعال اخير رسيدن به ملکه عدالت است.10 (ابن سينا،1363ش،ص 109) با اين وصف سعادت در انسان که مرکب از روح و بدن است بايد خيري باشد که هم مقتضاي قواي روحي انسان باشد و هم مقتضاي قواي بدني انسان .در واقع همچنان که در فصل دوم خواهيم گفت شيخ سعادت انسان را در دو بعد دنبال مي کند بعد نظري و بعد عملي
1-4. نکات
پيش از پرداختن به بحث درجات و مراتب سعادت‏ و شقاوت جهت تکميل نظر ابن سينا در باب چيستي و ماهيت سعادت و شقاوت و مختومه نمودن اين قسمت از بحث، اشاره به چند نکته ضروري است:
نکته1چرايي تعريف سعادت به لذت
1. شايد
اين سؤال به ذهن خطور کند که چرا ابن سينا سعادت را به لذت تعريف کرده است و حقيقت سعادت را از سنخ لذت و حقيقت شقاوت را از سنخ رنج و ألم دانسته است نه به اخلاق و فضيلت. مگر نه اين است که فضيلت به خاطر فضيلت از فضيلت و عمل به خاطر لذت برتر است؟
خطور اين سؤال و ابهام به ذهن ناشي از مساوق دانستن سعادت با لذتهاي آني و شهواني و غفلت از نکته ي سابق است که سعادت مساوي با نوع خاصي از لذت است نه مطلق لذت.
و نکته مهمتر اينکه حقيقت آنست که با نگاهي اجمالي به هر يک از افعال و اميال و خواسته هاي خود به وضوح در مي يابيم که محرک و عامل اصلي ما در انجام آن کارها رسيدن به لذت و گريز از درد و رنج است ممکن است تصور شود که اين حکم را نمي توان درباره همه فعاليت ها و رفتارهاي آدمي جاري دانست؛ زيرا در برخي از کارها محرک اصلي و عامل انجام آن ،حکم عقل يا دستور خداوند است. اما اگر نيک بنگريم خواهيم ديد که در اينگونه فعاليت ها باز رسيدن به لذت(لذت اطاعت از خداوند و رسيدن به پاداش اخروي و امثال آن.) است که ما را مشتاق به انجام آنها مي کند حتي اگر کسي خوشي و لذت هاي خويش را فداي ديگران نموده و براي رفاه ديگران مرارت هاي فراوان متحمل مي شود، از اين ايثار يا از مدح حاصل از اين ايثار لذت مي برد . حتي کسي که دست به خود کشي مي زند باز در پي رسيدن به لذت است زيرا مي خواهد از ناراحتي ها و مشکلات زندگي خلاص شده وبه راحتي و آرامش برسد. بنابراين مي توان اين اصل را پذيرفت که محرک اصلي انسان در همه فعاليت ها و رفتارهايش تحصيل لذت و دوري از رنج و ألم است (ابن سينا ،1382ش، ص145)

نکته 2- تعابير ديني ابن سينا از سعادت:
ابن سينا در بحث سعادت و به تصوير کشيدن غايت نهايي انسان از متون ديني متأثر است. به گونه اي که اين تأثير در ادبيات و کلام او کاملا مشهود است .مثلا وي در رساله احوال نفس در تعريف معاد و سعادت عقلاني از تعبير مقاربت با حضرت حق استفاده مي کند.(ابن سينا،2007م،ص: 127)و يا مي گويد :سعادت عبارت است از انقطاع نظر از امور پست و وقف نظر بر جلال حضرت حق و مطالعه عقلي خداوند.11 (ابن سينا،1400ه.ق،ص74) و يا اينکه سعادت سرمدي و دخول در بهشت را يکي دانسته و آنها رابه صورت مترادف به کار مي برد.(ابن سينا،1326ه.ق ،ص: 132)
يکي ديگر از شواهد تأثير پذيري ابن سينا از شريعت اسلام در مسأله سعادت اين است که حصول سعادت واقعي را در اين دنيا ميسر نمي داند.
ديگر اينکه وي در موارد متعددي براي تبيين ديدگاه خود درباره مسأله سعادت و معاد از آيات قرآني بهره مي گيرد. به عنوان مثال، ايشان براي تبيين مراتب چهارگانه عقل نظري از آيه نور به عنوان شاهد بهره مي گيرد( ابن سينا،1326ه.ق، ص126)همچنين در بحث وضعيت نفوس ناقص از جهت نظري پس از مفارقت ازبدن از آيه” حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ (99)لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا …….. “12 و در تبين وضعيت نفوس ناقص از جهت عملي،آيه “وَ حِيلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ ما يَشْتَهُونَ”13 و در توضيح وضعيت نفوس پاک پس از مرگ از آيه” وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى‏ رَبِّها ناظِرَةٌ “14 سود مي جويد .(ابن سينا،1400ه.ق ، ص: 275)
نکته 3- ميزان تأثير بدن و عوامل خارجي در


دیدگاهتان را بنویسید