دانشگاه اصفهان
دانشکده ادبيات وعلوم انساني
گروه فلسفه
پايان نامه ي کارشناسي ارشد رشتهي فلسفه- گرايش فلسفه غرب
تفسير هايدگر از تلقي افلاطون درباره حقيقت
استاد راهنما:
دکتر محمد جواد صافيان
استاد مشاور:
دکتر سعيد بيناي مطلق
پژوهشگر:
مژگان محمدزاده
ارديبهشت 1392
کليه حقوق مادي مترتب بر نتايج مطالعات، ابتکارات و نوآوري هاي ناشي از تحقيق موضوع اين پايان نامه متعلق به دانشگاه اصفهان است.
بسي شايسته است از استاد فرهيخته و فرزانه جناب آقاي دکتر صافيان اصفهاني کمال تشکر را دارم.
همچنين از پدر و مادر عزيز ، دلسوز و مهربانم که آرامش روحي و آسايش فکري فراهم نمودند تا با حمايتهاي همه جانبه در محيطي مطلوب ، مراتب تحصيلي و نيز پايان نامه درسي را به به اتمام برسانم ; سپاسگزاري نمايم.
تقديم به ؛
مادر عزيزم
که درهمه عين غضب و نشاط وسردي وگرمي وجود بنده را در آغوش گرم خويش پذيرا بود.
چکيده
در اين رساله نگارنده به بررسي تلقي هيدگر از حقيقت از نگاه افلاطون ، در دوره گشت فلسفي وي که بين دوره تفکر اوليه وتفکر متاخر قرار دارد، مي پردازد. در بخش اول، ابتدا به بررسي اجمالي نظر هايدگر در مورد ذات حقيقت در چهار رساله مهم او که متعلق به دوره متقدم ومتاخر تفکر هايدگر پرداخته است.در بخش دوم و سوم تفسيرهايدگر از دو رساله جمهوري و تئتتوس افلاطون مورد بررسي قرار مي گيرد. براي اين منظور نگارنده گزارشي مبسوط از کتاب درباره ذات حقيقت که حاصل درس گفتارهاي هايدگر در ترم زمستاني 32- 1931 است بدست داده است. هدف اصلي اين رساله توصيف عناصر يا مولفه هاي اصلي تفسير هيدگر از تلقي افلاطون در خصوص حقيقت و بررسي تحول احتمالي در معناي حقيقت در نزد افلاطون نسبت به حکماي پيش از اوست.
پرسش اصلي اينجا است که آيا افلاطون در طرح مساله حقيقت آنرا به نحو اصيل و با توجه به تجربه بنيادين مستوري مورد بحث قرار داده يا خير ؟ فرض نگارنده اين است که وي در معناي حقيقت نسبت به فلاسفه پيش از خود تحول ايجاد کرده است که پيامدهاي خاص در تاريخ فلسفه پس از او دانسته است.
واژگان کليدي: حقيقت، آلثيا، آشکارگي، ناحقيقت، پنهاني، ادراک حسي، اپيستمه
مقدمه
در طول تاريخ فلسفه، فلاسفه همواره به دنبال يافتن حقيقت هستي به انديشه پرداختند به نظر هايدگر باآنكه موضوع تفكر وجود است وفيلسوفان پيش از سقراط به وجود مي انديشيدند اما پس از سقراط وجود به تدريج مورد غفلت قرار گرفت و موجود بماهو موجود موضوع فلسفه قرار نمي گرفت. در دوره پيش سقراطي فلاسفه از هستي به نحو اصيل يعني هستي به ما هو هستي ياد مي کردند، به اين جهت براي باز انديشي در معناي هستي بايد به انديشه آنها باز گشت. از نظر هايدگر رويکرد پارمنيدس و هراکليتوس در خصوص تعلق حقيقت به هستي و ضرورت تفکر به هستي يکسان است. با تبيين هستي به عنوان ايده از سوي افلاطون حقيقت وجود به موجود حقيقي تبديل مي شود و با اين تعبير از هستي تاريخ متافيزيک و غفلت از هستي آغاز مي گردد و با اراده معطوف به قدرت نيچه به نهايت خود مي رسد. اما خاستگاه اين غفلت در انديشه پيش سقراطيان مقدر بوده است به جهت اينکه ايهام در معناي هستي وجود داشت. پارمنيدس هستي را حضور معنا مي کند. هايدگر مدعي است که افلاطون و ارسطو تقدير تاريخي غرب را در مورد مفهوم هستي جهت بخشيدند. حقيقت به هستي تعلق دارد و از اعماق آن مي توان به هستي نظر کرد. نام بنيادين هستي در زبان يوناني فوزيس بوده است که به معني پديدار شدن است و فوزيس از مستوري به نامستوري درآمدن سير کرده و منزلت خويشتن را يافته است. دو عنصر مستوري ونامستوري در دل فوزيس پنهان هستند. هراکليتوس فوزيس را به معني مظهر هستي خواند و پارمنيدس آن را با آلثيا پيوند داد. همچنين پارمنيدس از هستي با عنوان موئيرا ياد کرده است اين وجه پنهان هستي است که به تعبير هايدگر راز هستي است و بايد در آن تفكر کرد و به کرانمندي خويش آگاه شد. در تفکر پس از سقراطي توجه به هستي از جهت حاضر بودن و موجود بودن است. با از بين رفتن تمايز بين وجود و وموجودات متافيزيک به غفلت تام از وجود فرو غلتيد. افلاطون همه امور عالم را سايه ايده ها و ارسطو آنرا صورت هاي معقول خواند. افلاطون حقيقت را با شهود ماهيات سرمدي قابل تحصيل دانست و به اين گونه خودبنيادي متافيريک را بنيان نهاد. هيدگر در تفسير خويش از تمثيل غار مي گويد که افلاطون در اين جا موجوديت موجودات را براساس موجودي اعلي ولاجرم الهي توضيح مي دهد. حقيقت در آنجا به دو معناست اول چيزي که خود را نامستور مي سازد که در نهايي ترين مرحله ، مثال خير است و دوم مطابقت عين وذهن. به نظر هيدگر فلاسفه لفظ الثيا ( کلمه اي است در اصل يوناني که يونانيان آن را با حقيقت ،صراحت وصميميت يکي مي گرفتند.) را در معناي معمول آن نه به عنوان خود حقيقت بلکه به عنوان چيزي که حقيقي است به کار بردند و همچنين اين امر حقيقي را فلاسفه در گزاره وحکم تنظيم مي کنند و ملاک صدق اين گزاره را مطابقت ذهن با حقيقت شناختني بيرون از ذهن مي گيرند. در حالي که متوجه نيستند که اين اعتبار خود مبتني بر چيست؟ در نتيجه از سوال هستي بماهو هستي غفلت کردند .
در پي بررسي نگارنده از پژوهش هاي انجام شده درباره حقيقت در رسالات هيدگر ، چند مورد از مهمترين منابعي که مورد توجه نگارنده بوده از جمله در کتاب هايدگر و پرسش بنيادين، تاليف از بابک احمدي که نوعي توضيح کتاب هستي وزمان است وشرح انديشه هاي نخست هيدگر است ،مساله حقيقت به معناي آشکارگي و در رابطه آن با معناي هستي مطرح مي گردد. همچنين کتابهاي هايدگر از ريچاردسون که درباره تفسير هيدگر از تمثيل غار در بخش دوم ، فصل اول سخن رانده شده است و کتاب پرسش از خدا از پروتي که در آن به بررسي مساله حقيقت در نقد به مابعدالطبيعه سنتي پرداخته شده است. درباره تفسير هايدگر از تئتتوس افلاطون در حال حاضر هيچ منبع فارسي متاسفانه موجود نيست. اما از منابع لاتين مي توان به کتاب پرسش از ديالوگ از فرانتز گنزالس و کتاب افلاطون و هايدگر در اسطوره نوشته مگان هالتمن اشاره کرد.
اين تحقيق در پي يافتن مولفه هاي اصلي تفسير هيدگر از تلقي افلاطون در خصوص حقيقت است و همچنين بررسي تحول احتمالي در معناي حقيقت در نزد افلاطون نسبت به حکماي پيش از اوست و از آن جهت واجد اهميت است که ديدگاه فيلسوف معاصر (هيدگر) را درباره نظر افلاطون در خصوص حقيقت بررسي مي کند. نظر افلاطون در مورد حقيقت تعيين کننده تلقي متافيزيکي از حقيقت به مثابه مطابقت است. هيدگر اين تلقي را مورد نقد قرار داده است و مي خواهد نشان دهد که با اين ديدگاه حقيقت به مثابه نامستوري مورد بي توجهي قرار مي گيرد.
فهرست مطالب
عنوان صفحه
فصل اول: حقيقت در آثار هايدگر
1-1- حقيقت در رساله وجود وزمان هايدگر……………………………………………………………………………………………….1
1-2- حقيقت در رساله درباره ذات حقيقت ………………………………………………………………………………………………5
1-3- حقيقت در رساله سرآغاز کار هنري ……………………………………………………………………………………………….11
1-4- حقيقت در پرسش از تکنولوژي …………………………………………………………………………………………………….21
فصل دوم: تفسير هايدگر بر تمثيل غار افلاطون
2-1-مرحله اول …………………………………………………………………………………………………………………………………………..30
2-1-1- تفسير مرحله اول آشکارگي سايه ها……………………………………………………………………………………………..31
2-2- مرحله دوم………………………………………………………………………………………………………………………………………….32
2-2-1- تفسير مرحله دوم………………………………………………………………………………………………………………………….32
2-3- مرحله سوم…………………………………………………………………………………………………………………………………………35
2-3-1- تفسير مرحله سوم: صعود از غار به سوي نور خورشيد…………………………………………………………………35
2-3-2- اول :درجات آشکارگي: ايده به عنوان آشکارگي اوليه وباشندگان حقيقي……………………………………41
2-4- مرحله چهارم: بازگشت زنداني آزاد شده به غار ………………………………………………………………………………45
2-4-1- تفسير مرحله چهارم……………………………………………………………………………………………………………………..45
2-5-1-ديدن به عنوان اوران ونوين : ديدن وامر قابل ديدن در اخذ نور………………………………………………….51
2-5-2- خير توانايي است که همه چيز به آن وابسته است……………………………………………………………………..53
2-5-3- سوال درباره ذات حقيقت چونان پرسش درباره تاريخ ذات بشر وتربيت نفس اوست………………….53
عنوان صفحه
2-6- سوال درباره ذات ناحقيقت: افول تجربه بنيادين آلثيا …………………………………………………………………………..56
2-6-1- غفلت از سوال درباره ذات پنهاني:انتقال از سوال درباره ذات حقيقت به سوال درباره ذات ناحقيقت…57
2-6 -2 مفاهيم بنيادين : پسدوس،لته، آ-لثيا…………………………………………………………………………………………………59
فصل سوم: تفسير هايدگر بر تئتتوس افلاطون
3-1- نسبت معرفت به عنوان ادراک حسي با حقيقت…………………………………………………………………………………..65
3-1-1- کلمه ديدار ونسبت آن با ادراک حسي……………………………………………………………………………………………67
3-1-2- چيستي روح…………………………………………………………………………………………………………………………………….68
3-1-3- واژه ديانوئين…………………………………………………………………………………………………………………………………….69
3-2- گام هاي وحدت ادراک حسي در همه نسبت هاي آن………………………………………………………………………..69
3-2-1-گام اول……………………………………………………………………………………………………………………………………………..69
3-2-2-گام دوم………………………………………………………………………………………………………………………………………………70
3-2-3-گام سوم…………………………………………………………………………………………………………………………………………….72
3-2-4-گام چهارم………………………………………………………………………………………………………………………………………….78
3-3- پاسخ دوم تئتتوس اپيستمه دوکسا است……………………………………………………………………………………………..82
3-3-1- رابطه دوکسا با حقيقت…………………………………………………………………………………………………………………. 83
3-3-2- امکان باور نادرست و رابطه آن با حقيقت………………………………………………………………………………………85
نتيجه91
منابع و مأخذ93

بخش اول
حقيقت در آثار هايدگر
1-1- حقيقت در وجود وزمان هايدگر(1927)
کتاب وجود وزمان نخستين اثر مهم فلسفي هايدگر بود که در سال 1927 به چاپ رسيد . در اين اثر وي از حقيقت در نسبت با دازاين ودر عالم بودن او سخن مي گويد . پديدار حقيقت در ضمن تحليل دازاين براي ما فراهم مي آيد. ما با رابطه برقرار کردن موجودبينانه -هستي شناسانه با دازاين نمي توانيم به فهم وجود نائل شويم . با چنين فهمي نمي توان توافق ضروري ميان هستي وحقيقت را نشان داد. هستي با حقيقت متفق است . به نظر هايدگر حقيقت همان دلالتي را دارد که چيز دارد ، چيز خود نشان دهنده است و حقيقت نسبت اوليه با هستي دارد و به حيطه مساله هستي شناسي بنيادين بر مي گردد (هايدگر:1386: 487) .
هايدگر در ابتدا به ريشه شناسي مفهوم سنتي حقيقت مي پردازد . در ادامه پژوهش خود سعي دارد نشان دهد که پرسش از ذات حقيقت و پرسش از نوع هستي حقيقت به يکديگرتعلق دارند زيرا هر دو پرسش به معناي هستي شناسانه دازاين راجع مي گردند . درسنت متافيزيک غرب ، حقيقت، مطابقت شمرده شده است. هايدگر از نسبت ميان فکر وشي مي پرسد و اينکه به طور کلي از واژه مطابقت چه مراد مي شود. مطابقت چيزي با چيزي داراي مشخصه صوري مناسبت چيزي با چيزي است . به نظر هايدگر حقيقت ، نوعي رابطه مطابقت نيست و فکر مي تواند مانند نشانه اي باشد که به شئ اشاره مي کند اما نشانه ونشان داده شده نمي توانند با هم مطابقت داشته باشند . اما هر مطابقتي هم توافقي که در تعريف حقيقت قرار داده شده نيست. عدد شش مطابق شانزده منهاي ده است.اين اعداد با هم مطابق اند آنها از نظر پرسش چند تا با هم مساوي اند . يکي از انحاء مطابقت تساوي است . در توضيح رابطه حقيقت به مثابه مطابقت همزمان بايد به ويژگي دو سر رابطه توجه داشت که از چه نظر فکر وشئ مطابق مي افتند . اگر تساوي فکر وشئ از آن رو که هر دو از نوعي واحد نيستند ناممکن باشد پس شايد آنها مشابه اند. با اين همه فرض بر آن است که شناخت چيزي را آن سان عرضه مي کند که هست (هايدگر:491:1386) .
از آن جا که ذهن وشي شبيه يکديگر نيستند وبا هم سنخيتي ندارند پس نمي توان از مطابقت ميان آن دو سخن گفت . پس چگونگي دست يابي ذهن يا عقل به شئ را بايد پژوهش کرد . در حکم ما مي توانيم ميان عمل حکم کردن وآنچه درباره آن حکم مي شود تمايز قائل شويم ، عمل حکم کردن نوعي فرايند رواني واقعي است در حالي که آنچه درباره آن حکم مي شود داراي محتوا ومضمون مثالي است (بيمل،1385 :82) .
هايدگر وصول به حقيقت از طريق مطابقت را که با تمايز سوژه وابژه همراه است ، مورد پرسش قرار مي دهد . در اين رابطه سوژه به حقيقت دست مي يابد و حقيقت همان شناخت است که برابر با حکم وداوري توسط سوژه صادر شده است . به نظر هايدگر رابطه مطابقت يک رابطه پيش دستي است ، اين چنين رابطه اي رانمي توان از حيث هستي شناختي فهميد (همان:492) .
هايدگر بر اين باور است که در نسبت بين امر واقعي و امر ايده آل ، واقعيت شناخت به دو نوع هستي شقه مي گردد وبا پرسش از نوع هستي مطابقت ، پيشرفتي در راه يافتن حقيقت حاصل نمي شود . بايد خود پديدار حقيقت را که اوصاف شناخت را فراهم مي آورد بررسي کنيم . پرسش هايدگر درا ينجا چگونگي آشکار شدن پديدار حقيقت در گزاره است . چگونه مي توان به صدق گزاره دست يافت. هايدگر براي اين مطلب مثالي مي آورد من بي آنکه به تابلويي که به ديوار آويزان است نگاه بکنم ،گزاره اي درباره آن بيان مي کنم ؛ سپس بازمي گردم به آن نگاه مي کنم تا ببينم که آيا گزاره من درست است يا نه . من در وهله اول با خود شئ نسبت دارم و بيان گزاره نحوه اي از هستي در نسبت با خود شئ است (وجود وزمان،1386 :493) . گزاره بازنماياننده عالم واقع است .اگر بازتاب امر واقع نباشد گزاره کاذب است. صدق گزاره به جهت ارجاع آن به هستي شئ است وآن هستي است که موجود را مکشوف مي کند.وآنچه در اين پژوهش اثبات مي شود کشف کننده بودن گزاره است . موجود که قائم به خود است خود را نشان مي دهد . در گزاره هم موجود چون امري آشکار گشته خود را نشان مي دهد. به نظر هايدگرآنچه بايد اثبات شود مطابقت شناخت با متعلق شناخت نيست، بلکه آنچه که بايد اثبات کنيم منحصرا مکشوف بودن خود موجود است . خود موجود خودش را همچون خودش نشان مي دهد.يک حکم در صورتي صادق است که موجودات را نشان دهد وآنها را آشکار گرداند. فلان گزاره صادق است يعني اين گزاره موجود را آنچنان که در خود هست رفع حجاب مي کند. اين گزاره حکم مي کند نشان مي دهد وبه موجودات در مکشوفيتشان مجال ديده شدن مي دهد . اين در صورتي امکان پذير است که حکم کننده و تصديق کننده داراي حيث هستي شناسانه کاشفيت موجودات باشد . هايدگر در وجود وزمان ، نحوه نسبت ميان دازاين وآلثيا مورد توجه قرار داده است .يکي از نحوه هاي هستي دازاين، حيث کاشفيت وپرده برداري است و همين عمل کاشفيت وپرده برداري آنچيزي است که درست است . بنيادي ترين پديدار حقيقت که اين کاشف بودن را امکان پذير مي سازد ، در عالم بودن دازاين است (همان: 496) .
هايدگر براي بررسي عميق تر به دنبال بنياد پديدار حقيقت مي رود. در فلسفه يونان باستان حقيقي بودن حقيقت به معناي کشف کننده بودن وحجاب برداشتن بود. هايدگر يکي از کهنترين قطعات فلسفه يوناني که متعلق به هراکليتوس است را در اينجا شاهد مثال مي آورد. در اين قطعه هراکليتوس به صراحت به لوگوس مي پردازد . لوگوس به ناپوشيدگي يا آلثيا تعلق دارد . لذا ترجمه آلثيا به حقيقت يا تعريف مفهومي از آن ارائه دادن در حکم پوشيده داشتن آن چيزي است که يونانيان به صورت بديهي کاربرد لغوي واژه آلثيا قرار دادند . تعريف حقيقت به صورت مکشوفيت وکشف کنندگي صرفا تعريفي تحت الفظي نيست بلکه مبتني بر تحليل رفتارهاي دازاين است که برحسب معمول وابتدائا آنها را حقيقي مي ناميم . حقيقي بودن در مقام کشف کنندگي شيوه اي از شيوه هاي هستي دازاين است . از نظر هايدگر به معناي اوليه، اين دازاين است که حقيقي است. دازاين داراي بنيادهاي اگزيستانسيال هستي شناسانه کشف کنندگي است که به صورت اوليه ، پديدار حقيقت را نشان مي دهد .يک نحوه در جهان بودن دازاين کاشف بودن اوست، دازاين تنها موجودي است که عالم دارد مواجهه او خواه عملي باشد وخواه نظري در هر حال موجودات درون جهاني را از پرده برون مي اندازد. اين موجودات مکشوف مي شوند موجودات ديگر تنها در جهان قرار دارند ومانند دازاين حيث گشودگي ندارند (جمادي،1386،499 ) .
گشوده بودن ويژگي بنيادين دازاين است . گشودگي از طريق دريافت موقعيت، فهم وگفتار بنيان مي گيرد و به نحوي هم سرآغاز وهم سرچشمه با در جهان بودن است وهمبسته با خود است . از طريق گشودگي دازاين است که مکشوفيت موجودات نيز هست بنابراين تنها با گشودگي دازاين است که سرآغازين ترين پديدار حقيقت حاصل مي شود. دازاين داراي حيث گشودگي است واز اين روآشکار مي کند (هايدگر:1386 : 500) . دازاين همچنين داراي حيث پرتاب شدگي در جهان نيز هست . او در ميان امکانات پرتاب گشته است وبراساس فهم خود روي امکانات طرح مي اندازد وآنها را مي فهمد.در طرح افکني ، دازاين مي تواند خويشتن را براساس همين امکانات خودش درک کند وبفهمد. وقتي دازاين به چنين درک اصيلي از خودش نائل آيد ، در آن صورت حقيقت هست بودن را خواهيم داشت . در غير اين صورت دازاين ممکن است خودش را بر حسب عالم وبا مقولات عالم بفهمد که در اين حال دازاين پيشاپيش خود را از کف داده است.در چنين فهم غير اصيلي خويشتن دازاين در ناحقيقت خواهد بود (بيمل:1386 :86 ). به نظر هايدگر آوردن لفظ آلثيا براي حقيقت در نزد يونانيان باستان بي علت نبوده است . آلفاي نفي بر سر لثيا به معناي از اختفا به در آمدن واز پنهاني به آشکارگي درآمدن است. الهه حقيقت که رهنماي پارمنيدس است ، دو راه يکي راه حقيقت يا مکشوف سازي و ديگري راه گمان پيش روي وي مي نهد . به تعبير هايدگرجز اين دلالت ندارد که دازاين هماره پيشاپيش در حقيقت وناحقيقت است . اينکه دازاين به کشف بپردازد حاکي ازآن است که اصيل ترين امکانات خود را انتخاب کند.شرط اگزيستانسيال هستي شناسانه اين است که در جهان بودن از طريق حقيقت وناحقيقت معين مي گرددکه در بنيان هستي دازاين پنهان است واز عوامل دلمشغولي است (جمادي،1386، 504) . هستي دازاين که در قرب با موجودات ديگر به سر مي برد کشف کننده وپرده برانداز است . گفتار اساسا وذاتا به گشودگي دازاين تعلق دارد . دازاين خود را اظهار مي کند، خود را همچون هستي کشف کننده اي که رو به موجودات دارد اظهار مي کند وبدين سان با اظهار دوباره موجوداتي که در گزاره ها کشف شده اند خود را اظهار مي دارند. گزاره موجودات را از حيث چگونگي مکشوفيت آنها به عرصه ابلاغ ومشارکت وارد مي کند. دازاين دريافت کننده اين ابلاغ ومشارکت است.دازاين با گزاردن گزاره خود را وارد عرصه ابلاغ ومشارکت مي کند.دازاين با بيان گزاره آنچه از هستي براي او آشکار مي شود را به گوش ديگر دازاين ها مي رساند . البته مکشوفيتي که از طريق گزاره رخ مي دهد، مکشوفيتي صرفا شخصي نيست ولي نسبت گزاره با موجودي که به کشف آن مي پردازد يک نسبت پيش دستانه است . به نظر هايدگر رابطه مطابقت، تطابق پيش دستانه دو امر پيش دستي گزاره وشئ را نشان مي دهد در چنين نسبتي دو سر رابطه با هم متفاوت نيستند ومکشوفيت حقيقت خود به رابطه با پيش دستي ها تبديل مي شود (همان: 507) .
پديدار اگزيستانسيال دازاين در مطابقت به رابطه اي پيش دستانه تبديل مي گردد وحقيقت از حقيقتي که مکشوف و رو به سوي موجودات است به حقيقت همچون مطابقت موجودات درون جهاني مبدل مي گردد. به نظر هايدگر حقيقت مبتني بر هستي دازاين گانه به اين معنا نيست که حقيقت سوبژکتيو باشد . مقام دازاين کشف کنندگي ومواجهه با خود موجودات است (همان:511) .
دازاين مي تواند موجودات را آنگونه که در خود هستند کشف کند. استلزام هر موجود در گزاره به خاطر حيث کشف کنندگي دازاين است . حقيقت به نظر هايدگر پيش فرض ما نيست ، بلکه خود حقيقت اين امکان را از حيث هستي شناختي فراهم مي آورد که ما بتوانيم چيزي را از پيش فرض کنيم. از پيش فرض کردن يعني فهميدن حقيقت چون چيزي که به خاطر آن دازاين هست( همان : 512).
دازاين موجودي است که توان بودن دارد يعني توان بودن در جهان را دارد . موجودات ديگر هم دورن جهان هستند ولي اين پيش فرضي را که دازاين داراست ندارند.در اين پيش فرض، حقيقت همچون گشودگي در نظر مي گيريم واين گشودگي به خاطر آن است که دازاين به اين جهان پرتاب گشته است ( همان، 513) .
به نظر هايدگر وقتي که از دازاين به عنوان سوژه با تعابيري چون من محض وآگاهي به معناي کلي ياد کنيم واقع شدگي او در اين جهان را از ياد برده ايم. هستي حقيقت با دازاين هم سرچشمه است .هستي به خاطر آن قابل فهم است که دازاين داراي گشودگي است. حقيقت وهستي هم سرچشمه هستند. (همان، 516).
چنانکه ملاحظه مي شود هيدگر در وجود وزمان حقيقت را در نسبت با وجود آدمي (دازاين) مورد بررسي وتحليل قرار مي دهد . حقيقت آشکارگي است ودازاين وجودي است باز وگشوده به سوي عالم وهستي ولذا موجودات بر او آشکار مي شوند . اما هايدگر در آثار بعدي خود مي کوشد به ذات خود حقيقت ونسبت آن با خود وجود تامل کند . رساله درباره ذات حقيقت که پس از وجود وزمان نوشته شده است از جمله آثار واسط بين هيدگر متقدم ومتاخر است .

1-2- حقيقت در رساله درباره ذات حقيقت (1930)
هايدگر در اين رساله ذات حقيقت را مورد بحث قرار مي دهد نه مفاهيم گوناگوني که از حقيقت موجود است . براي تحليل مفهوم حقيقت به تحليل مفهوم عام ومتداول حقيقت مي پردازد و در مرحله اول تحقيق با اين پرسش مواجه مي گردد که چه چيز مفهوم حقيقت را امکان پذير مي سازد .در مرحله دوم پژوهش در ادامه مرحله قبل به سراغ تامل درباب ذات انسان مي رود، اما اين تامل نمي تواند به پرسش درباب حقيقت پاسخ محصلي بدهد بلکه تنها مي تواند موجب دريافت بيشتر و ورود به حوزه وجود خود پرسش گر شود. فهم ذات دازاين برحسب ذات حقيقت امکان پذير است و تبيين آن به تعريف جديدي از خود فلسفه منجر مي شود (بيمل:1386: 4 11) .
هايدگر براي روشن کردن مفهوم معمول حقيقت مثالي مي آورد ؛ اگر ما از طلايي حقيقي در تمايز با طلايي قلابي سخن بگوئيم ، طلاي قلابي واقعا آنچيزي که نشان مي دهد نيست وصرفا با طلاي حقيقي شباهت دارد اما طلاي واقعي نيست. هر دو مورد مذکور امور واقعي در جهان خارج هستند. ملاک تشخيص اين دو از هم چيست. آنچه که در متافيزيک سنتي ملاک تشخيص حقيقي بودن قلمداد مي شود تطابق است. برطبق تعريف سنتي ، حقيقت هم مي تواند وصف ماده باشد وهم مي تواند وصف گزاره باشد . حقيقت در اين تعريف منطبق بودن با چيزي معنا مي دهد ومنطبق بودن با صدق يکي گرفته مي شود(Heidegger:1996:117) . مطابقت به دو صورت تطابق ادراک با شئ وشئ با ادراک مي آيد . هايدگربراي يافتن صورتبندي معمول حقيقت به دنبال مفهوم معمول حقيقت در آخرين ريشه آن مي گردد . تعريف سنتي حقيقت را براي ما روشن مي گرداند که ذات حقيقت اثبات براي چيزي است وبنابراين حقيقت به عنوان صدق انديشيده شده است. اين ريشه را هايدگر ابتدا در کانت مي بيند . وي به تطابق به چشم متفاوتي از پيشنيان خود نگريست .تطابق شئ با عقل به سادگي به معناي صدق نيست . بنياد مفهوم من متعالي او در سوژه است که ابژه برايش اثبات مي گردد. براساس باور کلامي مسيحي در قرون وسطي ، تطابق عبارتست از مطابقت شئ با عقل اما منظور از عقل در اينجا عقل الهي است . همه موجودات از جمله عقول بشري مخلوقند. بنابراين عقل به عنوان ظرفي است که خدا آن را به ما اعطا کرده است وامکان صدق معرفت بشري ريشه در اين واقعيت دارد که ماده وگزاره بر بنياد وحدت طرح الهي خلقت با يکديگر مطابقند . ملاک صدق تطابق مخلوق با خالق برحسب نظم الهي است (ibid:118) . عقل جهاني در دوره مدرن جايگزين باور کلامي مسيحي از نظم الهي مي شود که قانون خودش است وبر اين ادعا است که حاصل آن قابل فهم است. اما تفسير حقيقت به عنوان صدق باقي مي ماند و اعتباري کلي مي يابد . ذات حقيقت گزاره اي صدق است که نيازي به هيچ برهاني ندارد .هنگام شرح چگونگي رخ دادن صدق قبلا وجود ذات حقيقت پيش فرض گرفته شده است. ذات حقيقت براي هر شخصي بديهي است اين همان آشکارگي وانکشاف است که تحت آن مفهوم حقيقت آشکار مي گردد. در برابر مفهوم حقيقت طبق تعريف سنتي مفهوم ناحقيقت وجود دارد . ناحقيقت گزاره اي به معناي عدم انطباق گزاره با شئ است وشئ ناحقيقي عدم توافق موجود با ذات آن است. در هر دو مورد مذکور ناحقيقت به عنوان نامطابق شمرده مي شود (ibid:119) . هايدگر براي روشن کردن اينکه تطابق امري ناممکن است مثالي مي آورد ابتدا دو سکه پنج مارکي را فرض مي کند که روي ميز قرارگرفته اند ومطابق هم دانسته مي شوند اما اين دو سکه نمي توانند از هر جهت مطابق هم باشند زيرا تنها از نظر نمود بيروني است که مانند هم به نظر مي رسند. همچنين فرض بر تطابق سکه پنج مارکي وگزاره اي که درباره آن داده مي شود را مطرح مي کند . اينچنين مطابقتي با مشکلاتي روبرو است ؛ اول ازهمه اين که سکه از فلز ساخته شده است ،گرد است و با آن امکان خريد چيزي هست و همچنين فضايي را اشغال مي کند. اما گزاره اي که درباره سکه داده مي شود هيچ يک از اين خصايص را دارا نيست .اما طبق نظريه مطابقت ،گزاره اي که با وجود همه اين عدم شباهت ها با شئ در تطابق باشد صادق است ) .(ibid:120 پس پرسش در اين جا معناي مطابقت است. هيدگر در اينجا به رابطه دروني ميان گزاره وشئ مي پردازد . ذات مطابقت از نوعي رابطه ميان گزاره و شئ گرفته مي شود .هايدگر به اين رابطه نام بازنما مي دهد . ميان شخصي که عمل بازنمايي انجام داده وشئ بازنموده نوعي نسبت برقرار است که در قلمرو گشودگي صورت مي گيرد. در گزاره دازاين به شئ اجازه مي دهد تا به عنوان ابژه در برابر او قرار گيرد ولي آنچه باعث مي شود تا او درباره شئ گزاره اي صادر کند اين است که شئ در حوزه گشودگي به خود بياستد وخود را آنطور که هست به او نشان دهد .بشر با گشودگي خود در ميان موجودات قرار مي گيرد (بيمل:1381: 119 ). گزاره خودش آشکار کننده نيست بلکه به جهت نسبتي که دازاين با حوزه گشودگي برقرار مي کند آشکار کننده است.گزاره تحت نفوذ شئ است ومبتني بر گشودگي دازاين است وشئ توسط گشودگي دازاين است که مي تواند خود را به ما بنمايد. ملاک صحت گزاره به خود اشياء بازميگردد.(همان،121).
صدق گزاره با گشودگي معلوم ميگردد وگشودگي نسبتي است که دازاين با موجودات برقرار ميکند .گشودگي شرط دروني امکان صدق است وخود ريشه در آزادي دارد . ذات حقيقت به معناي صدق آزادي است . اين مطلب که ذات حقيقت آزادي است بايد مورد بررسي قرار بگيرد . شايد اين نوع بحث ما را به اين نتيجه برساند که با قرار دادن ذات حقيقت در آزادي ما تسليم به تمايل بشري شده ايم وحقيقت را تابع سوژه بشري کرديم . اما آزادي از نظر هايدگر طبق بحثي که کمي بعدتر درباره معناي آن خواهد شد تابع سوژه بشري نيست واساسا هايدگر از اينکه بشر را سوژه بداند امتناع مي کند (Heidegger:123) . رابطه ذات حقيقت با آزادي در فلسفه هايدگر ريشه در تفکرکانت در عقل محض دارد. از نظرکانت براي آزادي، اراده توسط فاهمه بايد تعين بيابد. وانسان بايد از قيد محسوسات خلاص گردد. (عبدالکريمي: 16) .قوه خيال پيوند دهنده ميان حس وفاهمه است.در پرتو فهم نقش قوه خيال درنقد عقل محض وتفسير هايدگر بر آن رابطه ذات حقيقت وآزادي را بهتر مي توان درک کرد.(همان:18). براي يافتن ارتباط بين حقيقت وآزادي بايد درباره آزادي بشر به پژوهش پرداخت . پرسش در اينجا اين است که چگونه مي توان به ذات آزادي انديشيد (ibid: 124) . دازاين به علت عمل بازنمايي قادر است بگذارد تا معيار حقيقت اشياء از طريق خود آنان حاضر گردد.آشکار شدن موجودات براي دازاين وتسليم شدن دازاين به اين آشکارگي يک فرايند است. اين همان معنايي است که هايدگر از ذات حقيقت به معناي آزادي در نظر دارد. دازاين به جهت حيث برون ايستا بودن است که مي تواند خود را در معرض موجودات قرار دهد. (عبدالکريمي: 24) . به نظر هايدگر مبناي مواجهه دازاين با شئ آزاد ورها کردن خود به سوي شيئ است که در قلمرو گشودگي ظاهر وآشکار است. ذات حقيقت آزادي است. حقيقت بر آزادي مبتني است وبا آزادي است که حقيقت ممکن مي شود. آزادي ذات وماهيت خود را از يگانه حقيقت ذاتي اخذ مي کند. اما ذات خود آزادي چيست؟ آزادي گشودگي انسان است، آدمي در حوزه گشودگي قرار دارد وخود را تابع آشکارگي مي کند وخودش را به حوزه گشودگي متعهد مي کند ودر اين تعهد يک بگذار باش بودن تحقق مي يابد (بيمل،122).تعبير هايدگر از بگذار باش بودن به معناي غفلت وبي تفاوتي نسبت به موجودات نيست. تعبير بگذار باش بودن به معناي اشتراک در حوزه گشودگي است .همه موجودات در حوزه گشودگي مي ايستند ولي تنها دازاين مي تواند از امري که در اين حوزه خود را آشکار مي کند پرسش کند. دازاين با حيث گشودگي وبرون ايستايي خود را در معرض شئ قرار مي دهد و مراد از برون ايستايي بگذار باش بودن است . آزادي خود برون ايستاست يعني خود را در معرض شئ قرار دادن . ذات حقيقت وذات آزادي يعني دازاين خود را در معرض افشاي موجودات قرار مي دهد ( همان: 124) . تفکر غربي با دريافت حوزه گشودگي آغاز مي گردد که به آن ، آلثيا مي گويند و به ناپوشيدگي ترجمه مي شود. اين ترجمه صرفا ترجمه اي تحت الفظي نيست. اين ترجمه تجديد نظر درباره مفهوم معمول از حقيقت به معناي صدق گزاره و بازگشت به انکشاف موجودات است . در اين مواجهه دازاين با موجودات ،آنها خودشان را از اين جهت که چه هستند وچگونه هستند آشکار مي کنند. دازاين در بگذار باش بودن خود را در معرض موجودات ديگر قرار مي دهد (Heidegger:125).آزادي از نظر هايدگر آنچيزي نيست که دازاين آن را انتخاب مي کند يا از برگزيدن آن امتناع مي ورزد بلکه آزادي انکشاف موجودات است آنگونه که هستند . انکشاف هم دراگزيستانس بشري حفظ مي گردد. حيث بيرون شوندگي دازاين است که موجودات را مي گذارد که باشند. تمايل بشر براي آزادي در اختيار او نيست. بشر آزادي را به عنوان دارايي ندارد بلکه آزادي است که مالک انسان است. نسبت آزادي با انسان از بنياد و وجه تمايز انسان در بگذار باش بودن موجودات رخ مي دهد (ibid:126) .
اگزيستانس بشر تاريخي تنها هنگامي که بشر با نظر به ناپنهاني به پرسش از چيستي موجودات مي پردازد، آغاز مي شود . اين سوال دلالت برآغاز تفکر غرب دارد.تاريخ هنگامي آغاز مي شود که موجودات آشکار مي شوند واين آشکاري را حفظ مي کنند. در هر دوره انسان به عنوان نگاه دارنده گشودگي وجود به نحوي خاص با آن نسبت برقرار مي کند . تنها اگزيستانس بشر تاريخي است ، طبيعت تاريخ ندارد . تاريخي بودن ويژگي آدمي است زيرا انسان به ناحيه باز وجود تعلق دارد . هر نسبتي که بشر برقرار مي کند به جهت بودن او در حوزه گشوده وجود است ذات حقيقت آشکارگي موجودات است. حقيقت ويژگي قضاياي صادق نيست. حقيقت ابژه اي نيست که توسط سوژه انساني داراي اعتبار گردد. پس در اين حوزه ما نمي توانيم آن را شناخت . حقيقت کشف موجودات است که ذاتا گشوده هستند. همه تطابق هاي بشري در معرض حوزه گشودگي هستند. بنابراين بشر به اين نحو گشوده است. هر نحوي از تطابق انساني به نحوي گشوده است. برون ايستايي دازاين به معناي تاريخيت بشر است.تاريخ امکانات ذاتي ،آشکارگي موجودات به عنوان کل است. انتخاب هاي کم وساده تاريخي ازذات اصيل حقيقت برمي خيزند که اصالتاً آشکار است (Heidegger:127). انسان به سبب انس والفت است که با موجودات نسبت برقرار مي کند اما انس هيچ وقت به معناي احساس وتجربه نيست. رفتار واعمال بشر مأنوس و همنوا با وصف ظهور آنچه در تماميت است مي باشد، ولي آنچه با آن مأنوس وهمنوا هستيم در واقع خود را پنهان مي کند. در بگذار باش بودن ما به آنچه هست ودر عين حال به پنهاني تسليم مي شويم . حقيقت آشکار شد گي محسوب مي شود وناحقيقت به پنهاني تعبير مي شود وپنهاني به معناي واقعي ذات حقيقت است ( بيمل:1381: 128) . موجودات ممکن است پوشيده يا تحريف گردند وتظاهر به چيزي کنند که نيستند ؛ در اين حال ناذات حقيقت به منصه ظهور مي رسد . آزادي به عنوان ذات حقيقت در ملک بشر نيست در نتيجه ناذات حقيقت هم نمي تواند در ملک بشر باشد. ناحقيقت بايد از حقيقت ناشي گردد زيرا اين دو متعلق به يکديگرند . در متافيزيک سنتي گزاره نادرست امري مخالف گزاره درست محسوب مي گردد . به نظر هايدگر ذات حقيقت از صدق گزاره استخراج نشده است پس ناحقيقت هم امر ناصادق در حکم نيست . ذات حقيقت خود را به عنوان آزادي نشان مي دهد وهر نحوه اي از نسبت گشوده دربگذار باش بودن به موجودات شکوفا مي گردد (Heidegger:1996:129) . هر نحوه نسبتي که بشر با موجودات برقرار مي کند آنها را افشاء مي کند وهمچنين موجودات را به عنوان يک کل پنهان مي دارد. بگذار باش بودن در عين حال پنهان کردن است. حيث آزاد کننده اگزيستانس دازاين موجودات را به عنوان کل پنهان مي دارد. پنهاني محروميت از آشکارگي( آلثيا) است. پنهاني آشکارگي را در خود حفظ مي کند . پنهاني عدم آشکارگي است ومطابق آن ناحقيقت بيشترين تناسب را با ذات حقيقت دارد. ناحقيقت مقدم بر هر نوع گشودگي است و پنهاني همچنين سابق بر بگذار باش بودن است . پنهاني موجودات به عنوان کل سابق تر از هر گشودگي اين يا آن موجود است. پنهاني موجودات چون کل يا ناذات حقيقت راز است بدين معنا آنچه که کلي است امکانات خود را و زمينه امکانش را از آن ذات دارد. ناذات به معني ذات پيش از ذات است. ناذات به نحو ضروري نسبت با ذات دارد ( ibid:130 ) . در متافيزيک سنتي ناحقيقت در مقابل ودر تناقض با حقيقت است اما به نظر هايدگر ناحقيقت بنياد حقيقت است. بنيادي که در متافيزيک سنتي فراموش گشته است. در اين فرايند بگذارباش بودن به موجودات براي افشا کردن آنها ، خود راز فراموش وناپديد شده است . نسبت هايي که بشر با موجودات دارد، نسبت با اين يا آن موجود در گشودگي آنها است . نسبت هاي بشر با چيزي است که قبلا در دسترس بوده است و قابل کنترل است واطمينان به گشودگي موجودات در حوزه هاي متفاوت فعاليت وعلاقه او نفوذ مي کند. پس او مستقيما در حوزه نيات ونيازهاست، اما مستقر بودن در آنچه که حاضر است ذاتا به ما اجازه نمي دهد آنچه را که پنهان است پنهان کنيم . در ميان چيزهاي آشنا چيز هاي معما وار هم وجود دارد وچيزهاي توضيح داده نشده مورد سوال است (ibid:131). اما راز با فراموشي دازاين حذف نمي شود . بلکه با انکار وفراموشي راز،آن بشر تاريخي را در حوزه اي که براي او قابل دسترس است ترک مي کند. بنابراين دازاين در جهان خود به نيازها واهداف خود يعني امور عملي اکتفا مي کند و به آنچه برايش قابل دستيابي است، اصرار مي ورزد. اين سماجت معيارهاي جديدي را برايش ممکن مي سازد و او را از اصالت خويش دور مي سازد زيرا به ذات اين معيارها پي نبرده است .اصرار وسماجت او، وي را در اين بي خبري مي گذارد که همان گونه داري حيث ek-sist است ،داراي حيث in-sist هم هست (ibid: 132) .
دازاين در عين اينکه برون ايستاست موجودي درون ايستا هم هست. آدمي از درون ايستايي به خطا مي افتد و از راز به دور مي افتد وبه سوي امور عملي کشيده مي شود. خطا ذات مقابل ذات بنيادين حقيقت است. خطا از ذات حقيقت نشات مي گيرد واز خطاست که آدمي مي تواند به سوي ذات حقيقت برود. وي بر اين عقيده است که بنيادگزاره مطابقت نيست بلکه بنياد گزاره را بايد در مفاهيمي چون خفا وخطا يافت. حقيقت امر يکتايي است که در حجاب تماميت است.( بيمل:1386 : 129).
در حيث دورن ايستاده ، بشر به سوي آنچه که به صورت آماده و در دسترس است بر مي گردد. بنابراين در اتخاذ معيارهايش از راز رو برمي گرداند . عزيمت بشر از راز به سوي آن چيزي است که در دسترس اوست.گذر از راز موجب خطا مي گردد. دازاين هميشه در حال ارتکاب خطا است زيرا او همان گونه که حيث بيرون ايستادگي دارد ، داراي درون ايستادگي هم مي باشد وبنابراين او ازقبل در اشتباه افتاده است. اشتباه امر ذاتي مخالف ذات حقيقت است. هر حالتي از نسبت برقرار کردن حالتي از خطا کردن را در بردارد .دامنه خطا از اشتباهات معمول در زندگي مانند اتلاف وقت آغاز مي گردد تا اشتباه هاي او در تصميمات مهم. اما آنچه که درآموزه فلسفي به عنوان خطا به رسميت شناخته شده است نادرستي حکم وکذب معرفت است(Heidegger:1996:133). خطا در هر دوره تاريخ بشري روي مي دهد و ذاتا در ارتباط با گشودگي دازاين است. خطا ذاتي دازاين است . اگزيستانس بشر تحت کنترل راز است واز سويي تحت فشار خطاست



قیمت: تومان


دیدگاهتان را بنویسید